تبليغاتX
آینده - "زندگي خوش"

آینده

دو سه تا رفيق داشتم، از خودم بدتر. حوصله مان كه سر مي رفت، يا كارمان كه تمام مي شد ميرفتيم خونه يكي لنگر مي انداختيم... حالا سال تا سال همديگر را نمي بينيم. اگر هم تصادفي همديگر را ببينيم احساس غريبي و بيگانگي مي كنيم. ديگر حرفي نداريم كه به همديگر بزنيم جز كار، زمين، ماشين، گراني، معامله ...  آن بحث هاي پرشور، آن قيل و قال‌ها، داد و فريادها، سروكله زدنها همه تمام شده است... و از ديدن همديگر احساس ناراحتي مي كنيم. در چهره يكديگر كوشش هاي برباد رفته مان را، شكست هامان را، چه مي دانم شايد هم سست عنصري و ابتذالمان را مي خوانيم. گرچه گاه به ياد روزهاي خوش گذشته مي افتيم و دلمان براي همديگر تنگ مي شود، اما از اين كه همديگر را نبينيم، رضايتي پنهاني و مبهم احساس مي كنيم. ما ديگر با هم كاري نداريم. بيگانه شده ايم و هر كدام مان، مجبوريم با آدم هايي نشست و برخاست كنيم كه از ريختشان هم بيزاريم. چرا كه قراردادهايي مسخره و زوركي ما را به دم آنها بسته است. در اين قراردادها دوستي را به رسميت نمي شناسند. دلهره اي داريم.  مي دانيم چيزي گم كرده ايم. زير اين آراستگي و نظم و ترتيب و تميزي خيره كننده پنهان شده است. اما نمي توانيم يا نمي خواهيم به خاطر بياوريمش شايد روزمرگي مان را آسيبي برساند...                         فريدون تنكابني، ستاره هاي شب تيره، امير كبير، 1357 با اندکی تغییر

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 9:12  توسط مسعود سنجراني  |