تبليغاتX
آینده

آینده

 

شماره ي 444 مجله معتبر ادبي Le magazine littéraire  به بحث "پارانويا در ادبيات" اختصاص دارد. فصلنامه سمرقند بخشي از اين مقالات را ترجمه و در شماره هاي 11 و 12 خود منتشر كرده است. هر چند اكثر ترجمه ها چنگي به دل نمي زند!

 Paranoïa "پارانويا" از ريشه ي يوناني  para (بيرون از) و nous(عقل)  اختلالي است رواني كه با هذيانهاي پايدار غيرمنطقي و پيچيده به صورت خود بزرگ بيني، گزند و آسيب ، حسادت، جنون جسمي و جنسي همراه است. علامت بارز اين بيماري نظام فكري مبتني بر هذيان و توهم است با طيف گسترده و توسعه يافته كه بر اساس تعبير اشتباه از وقايع و حقايق زندگي استوار است. پارانويا از يك بدبيني ريشه اي سرچشمه مي گيرد. انسان بودن تهديدي است براي انسانهاي ديگر. همه انسانها آزار مي رسانند. قانون  قانون بي اعتمادي است. حقيقت اجتماعي سراسر دروغ است. ظاهرها فريبنده است. انسانها آنطور كه مي نمايند نيستند. بايد از آنها گريخت. همه سراسر دروغ هستند و توطئه مي كنند. پارانويا در سكوت ، نهان، بدگماني و سوءظن پرورش مي يابد.  " هر چيزي مرا اندوهگين مي كند و به من آسيب مي رساند، همه چيز دست به دست هم داده تا مرا از بين ببرد." تمامي اين توهمات از تنفر و سوءظن ناشي مي شود كه بيشتر ريشه ي خانوادگي دارد و در ضعف عاطفه نمايان است. آيا همه ي ما دچار جنون و بدگماني هستيم؟ آيا خطري جدي ما را تهديد مي كند؟ آيا جامعه ي ما جامعه اي جنون زده است؟ چند درصد آدمها اسير پارانويا هستند.؟ افكار پنهاني كه مايه رنج نهان ماست كدامند؟ چرا بيشتر اهالي هنر و ادبيات به خودشيفتگي مفرط مي رسند؟ استرينديرگ از دسيسه مي هراسد، ارواح خبيثه او را دنبال مي كنند و در عرقش زهر ريخته اند؛ هوارد هيوز خود را پنهان مي كند تا ميكروب ها او را رها كنند؛ داستايوفسكي با بازي بر روي حقيقت و مجاز قضاوت ديگران در مورد خودش را غيرممكن مي سازد؛ ژان ژاك روسو از بي كسي، طرد و تبعيد شكايت دارد؛ كافكا از موجودات آزاردهنده ي درون حفره ها مي ترسد و فردينان سلين آنچنان به انسانها بي اعتماد است كه حقيقت اجتماعي را سراسر دروغ مي پندارد. اينان از چه نيروي مرموزي رنج مي بردند؟ چرا صادق هدايت هرگز ازدواج نكرد و زن هاي ديگر همچون محارم بر او حرام شدند؟ و آخر اينكه چرا به گمان ما ايراني ها هميشه زير كاسه، نيم كاسه اي است؟       

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 10:47  توسط مسعود سنجراني  | 

''… tenter de donner conscience aux hommes, de la grandeur qu'ils ignorent en eux''

    ''  ... كوشش براي آگاه كردن انسانها از عظمتي كه در آنهاست و از آن بي خبرند."  آندره مالرو"

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 12:16  توسط مسعود سنجراني  | 

در باور من اصل مهم، پذيرش اشتباه است كه تعريف ديگر زندگي است. پذيرش دلتنگي هاست كه تعريف ديگر عشق است. گرچه آنچه مهم است به چشم ديده نمي شود و آنچه گفتني است در قلب مي ماند تا در سكوت ابراز شود. من به حضور همين لحظه اي كه اكنون جاري است باور دارم. همين ديروز بود كه معلم دبستان غلط هاي ديكته را مشق شب مي داد و مفهوم لغات را مي پرسيد و من از ترس تمسخر هم كلاسيها، ورقه پر از اشتباه ديكته را لاي دفترچه ها پنهان مي كردم. در طول سالهاي عمر درس هاي زندگي را به سختي آموختم و در تجربه هاي سخت تري به مفهوم پيچيده لغات پي بردم و سپس به تجربه آموختم كه هيچ مفهومي مطلق نيست. امروز كه اين خاطرات را مرور مي كنم تا آنرا به پايان برسانم به اين نتيجه مي رسم كه اين همان مشقهاي تصحيح نشده يا غلط هاي ديكته اي هستند كه هرگز صحيح نوشتنشان را ياد نگرفتم با اين تفاوت كه ديگر از ترس تمسخر ديگران پنهانشان نمي كنم. من آموخته ام كه از واقعيت آنچه هستم نگريزم و حضور خود را در عرصه ي زندگي با وجود ضعف ها و تكرار اشتباهات بپذيرم. اگر قرار بود امروز اين كتاب را بنويسم حتماً آنرا به گونه اي متفاوت مي نوشتم. چرا كه در فاصله ي نگارش اين كتاب ، نه تنها انگيزه ام بلكه ارزيابي و تاثراتم از رخدادهاي زندگي دگرگون شده اند. امروز همچون ديروز نمي انديشم و فردا هم مانند امروز نخواهم انديشيد. اين دگرگوني تا آخرين لحظه ي حيات، تا آخرين تجريه ي زندگيم ادامه خواهد يافت.          ايران درودي، نقاش معاصر ، "در فاصله دو نقطه..."

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 9:47  توسط مسعود سنجراني  | 

برخي دوستان گاه بر من خرده مي گيرند كه فضايي كه در آن دم مي زنم ، غم زده است و آنچنان كه در يكي از نوشته هایم ادعاي آن را كرده ام رو به آبادي و آباداني نيست، . حتي گاه نهيب بر مي آورند كه : "بوتيمار! اندكي شادي ميبايد." بر من ببخشاييد. آري فراموشي آيين ساده اي دارد. خاك سرد است و با خود فراموشي مي آورد. مردگان دیگر سني ندارند و در بستر زمان جا مانده اند .اگر فرامو ششان كنيم ، ما نيز در بستر زمان جا مانده ايم واين شرط انصاف نيست. آنان در جاري ما حضور دارند و اين حضور به معناي مرده پرستي و در زندان زمان ماندن نيست. همان معناي "دوستي " است كه ديروز در كلاس به بحث گزارديم. از ياد نبريد : من و آنان كه سينا را مي شناختند ، سوگواريم و بر سوگواران نه تنها گريزي كه گزيري نيست. به ما مجالي دهيد تا دلتنگي هايمان را آوازي كنيم . آسوده باشيد!  ما نيز گذر مي كنيم. خاك سرد است و فراموشي آيين ساده اي دارد. حتي وقتي اين همه زيبا متن عشق را بازي مي كنيد.     

ناخوانده به بستر خاك

اضمحلالي ناباورانه !

و اشك و آه باغباني كه تو را پرورد

و مويه هاي دوستانت به جدايي

كدام حكايت ، پايان به حقيقتي اين چنين داشت ؟!

تا رشته هاي توارثت را بگسلد.

 و وداع را باوري بر جهان نامفهومت زند.

چه كسي قصه ي آشناي تو را دارد؟

بيگانه  با هندسه ي هستي و مصمم به حذف خويش

بي حرمتي و تاختن به عِقدِ حيات و گسستن از زنجيرهاي زندگي

همچون جلادي انتحاري به قتل عاطفه ها !

نارنجِ دست تو خلوت آفريد

و انگشتِ حيرت را به دندان بريد

آيا باز هم مشقي بود؟                                                                    

 

"دايي علي ِسينا"

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 9:55  توسط مسعود سنجراني  | 

"حال ما خوب است. ملالی نیست جز گم شدن گاه و بیگاه خیالی دور که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند... حال همه ما خوب است اما تو باور نکن! " / سید علی صالحی با اندکی تغییر
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 18:31  توسط مسعود سنجراني  | 

عكسي كه در لوگوي سايت مي بينيد، اثر دوست هنرمندم محمد عمراني است . او نيز همچون بسياري ديگر، در قيل وقال زمانه و در كسب معاش به گردونه اي پرتاب شد كه هيچگاه دغدغه ي اصلي وي نبود. شايد نگاه زيباشناختي و مفهومي شما دوباره او را سر شوق آورد كه "هان ! دوباره برخيز و طرحي نو درافكن ... " 
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 9:52  توسط مسعود سنجراني  | 

لازم نيست "تقدير" را براي من توضيح دهند؛ رماني از فالكنر را مي گشايم و درمي يابم كه در جهاني مي زيم كه "تقدير" آن را به انقياد خويش در آورده است. لازم نيست "شر" را براي من توضيح دهند؛ رماني از مورياك را باز مي كنم و "شر" را مي بينم. رمان آموزش نمي دهد، نشان ميدهد، "نگريستن" را مي آموزد و اين راز تأثير رمان است.

Paul Gadenne, ''Efficacité du roman''  

آن چه در باره ي رمان مي آورم، بخش هايي از كتابي است كه برگردان نيمي از آن به پايان رسيده و در ميان چندين كار نيمه تمام ديگر به آرامشي ابدي فرو رفته است !!!

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 8:22  توسط مسعود سنجراني  | 

1. انسان گرایی: بازگشت آدمی به قابلیت های درونی خود،  آگاهی من به ارزش خودم؛

۲. خردورزی: اندیشیدن خلاق ، اداره زندگی در پرتو خردورزی

۳. تجربه گرایی: اهمیت حس، مشاهده، آزمایش، روش های دقیق و جزءنگر؛

۴. اهمیت زندگی این جهانی: جدی گرفتن زندگی مادی مغایر با آخرت گرایی ، تفکر این جهانی؛

 ۵. شک و باز اندیشی و نگرش انتقادی: چون و چرا، شکاکیت قاعده مند، نقد سنت های فکری،  تعلیمی، دینی ؛

۶. حقوق و آزادی های فردی: حق از نو اندیشیدن ، پرسش، مخالفت کردن، دانستن ، جریان آزاد اطلاعات و ارتباطات ؛

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 17:32  توسط مسعود سنجراني  | 

  " Vous me parliez du jugement dernier. Permettez-moi d'en rire respectueusement. Je l'attends de pied ferme: Car, j'ai connu ce qu'il y a de pire; qu'est le jugement des hommes."

شما با من ازروز داوری الهی سخن می گویید. اجازه دهید با کمال احترام به این حرف بخندم. بدون ترس و تزلزل در انتظار آنم: زیرا من چیزی سخت تررا دیده ام. من داوری آدمیان را دیده ام. " آلبر کامو"

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 15:26  توسط مسعود سنجراني  | 

''Autrui'' est secret, parce qu'il est  ''autre''!

"ديگري" راز است، چون "ديگري" است ! "ژاك دريدا" 

مفهوم "ديگري" برای شما چيست؟   

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 7:24  توسط مسعود سنجراني  | 

بررسي رمان را از سال هاي دور آغاز مي كنيم ...

عصر طلايي رمان از ابتداي سده ی نوزدهم آغاز مي شود. طي حداقل دو نسل، رمان بدل به قالب و ظرفي مي شود كه انسان غربي همه ي آمال و آرزوهاي خود را در آن مي ريزد. بوته اي است كه آدمي همه ي آن چه را كه كشف كرده و همه ي آنچه را كه از حد شناخت وي فراتر مي رودـ يعني تقدير خويش راـ در آن مي ريزد. ديري نمي پايد كه هر خواننده اي موضوع مورد علاقه اش را در رمان مي يابد: جستاري اجتماعي يا تحليلي روانشناختي، ديدگاهي كه آدمي را به عمل وا میداشت يا رويايي كه رهايي ذهن را سبب مي شد.  كاوشي بود در دنياي برون يا كشف من ژرف درون. ماجرا چنين است و سرنوشت چنان. اينست شور زيستن يا درد قدم نهادن به  عرصه ي وجود. درد دوست داشتن يا درد مردن. رمان هم تسلي هاي طبيعت را مي نماياند و هم دهشت انگيزي زندگي پر جنب و جوش ابر شهرها را . هم غایت های مقصود را و هم وجد آدمی را از لحظه. در رمان هر قيدي، هر حكمت و هر ذوقي جايي دارد. قصه سرا همه ي هستی را به سخن وا ميدارد، چه جاندار باشد چه بي جان. به ماده روح مي بخشد و به روح تحقق عيني مي دهد. رمان همان "مكاني" است كه همه ي زشتي هاي جهان در آن حضور دارد و "پرده ي نقاشي" ناپايداري است كه در آن زندگی و مرگ  گذشته و حال و آينده، با هم در آن پديدار مي شوند.    

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 13:55  توسط مسعود سنجراني  | 

 
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 17:20  توسط مسعود سنجراني  | 


Death doesn't really worry me that much, I'm not frightened about it... I just don't want to be there when it happens."Woody Allen" 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 8:35  توسط مسعود سنجراني  | 

To love is to suffer. To avoid suffering, one must not love. But then, one suffers from not loving. Therefore to love is to suffer; not to love is to suffer; to suffer is to suffer. To be happy is to love. To be happy. then, is to suffer, but suffering makes one unhappy. Therefore to be happy, one must love or love to suffer or suffer from too much happiness.     "Woody Allen"

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 8:9  توسط مسعود سنجراني  | 

قرار بود ديگر از سينا ننويسم اما سير تند باد حوادث مرا وا ميدارد كه همچنان اين بحث را به عنوان يك آسيب اجتماعي خطرناك پي بگيرم. كساني كه تصميم سينا را يك عمل فردي تلقي ميكنند و مي گويند "او حق خود را از زندگي طلب كرد" يا دوست ديگري كه مي گويد" شاید سینا طرحی از زندگی برای خودش نقاشی کرده بوده که فقط خودش موضوعشو میدونسته" حال با مرگ خودخواسته پدر49 ساله سينا روبرويند. مردي كه در دادگاه وجدان، خود را محكوم كرد . نه اين عمل فردي نيست. نظریه بال پروانه راحتما شنیده اید؟ ما انسانيم  و هر حركت ما، هر تصميم ما هزينه هايي دارد كه گاه فاجعه بار است. دوست ديگري مي گويد " ای کاش می شد که انسان دوست داشته نمی شد که با رفتنش کسی را غمگین کند." دنيايي اين چنين را تصور كنيد. وحشتناك است . دنيايي خالي از عشق و دوستي دنياي زندگي نيست . دنياي مردگان است . آري زندگي تحفه اي نيست اما يگانه ثروت ماست و تنها چيزي است كه در اختيار داريم. آن را پاس بداريم .   

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 7:57  توسط مسعود سنجراني  | 

masoudsanjarani@gmail.com

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 10:19  توسط مسعود سنجراني  | 

Il est trop tard, maintenant, il sera toujours trop tard. Heureusement !"
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 9:33  توسط مسعود سنجراني  | 

صميمانه آمدي. آينه شدي و آينه ام كردي و در اين سياهي ها، دوباره سفيدي ونور و شفافيت را به يادم آوردي. درود بر تو كه در جمع نامحرمان چنين اميدواري و چرا نباشي كه تو خود نهال اميدي و چرا نباشي كه تكيه گاهت محكم تكيه گاهي است و ايمان داري - نه به آغاز فصل سرد-  بلكه به "خودت". خودي كه با تمام توانت و در عرق ريزي روحت مي سازيش. من و تو-ما- "درد مشترك" را فرياد كرده ايم. مهم اين است. "اميد" و "نوميدي" پس از حس "درد مشترك" اعتباري بيش نيست. شما به استقبال آمدگان صبحيد و در "انتظار" و آن كه در انتظار است، "نوميدي" را بر وي در بسته اند. اين دو احساس هرگز با هم جمع نمي شود. هرگز.

 مي روم، مي روم تا به آن كه گفته است: "اي درختان عقيم!ريشه تان در خاك هاي هرزگي مستور / يك جوانه ارجمند از هيچ جاتان رست نتواند..." بگويم:  چرا، حالا مي تواند، حالا مي تواند... در همين زمان، در دل نااميدي، اميد... در دل سياهي، سپيد... و از دل ظلمت، نور مي شكافد و نمايان مي شود:

خيز و خلاق جهان تازه شو             شعله در بر كن خليل آوازه شو

با جهان نامساعد ساختن                        هست در ميدان سپر انداختن

مرد خودداري كه باشد پخته كار                با مزاج او بسازد روزگار

عشق با دشوار ورزيدن خوش است            چون خليل از شعله گل چيدن خوش است  

"دل تو" و" دل من" قبرستان نوميدي است چرا كه برخاسته ايم و در تلاشيم. در تلاش براي رسيدن به آنچه كه بايد هدف همه انسان ها باشد و نيست.

ديگر از سينا نخواهم نوشت هرچند ياد و خاطره اش جاودانه با ما خواهد بود. او در اين ميدان سپر انداخت و ندانست يا نخواست  بداند كه شكست هاي مكرر و نبود همراه و همقدم و همنفس نمي تواند و نبايد بهانه اي براي خستگي و در نيمه راه ماندن باشد كه اين راه بي نهايت را بايد تا به انتها رفت چه با "همراه" و چه" بي همراه" كه آن پير طريقت خود مي گفت: " جريده رو كه گذرگاه عافيت تنگ است" اي كاش ما هم بتوانيم در دوره طولاني كمال خويش و تا واپسين دم حيات،پيش از آن كه آخرين نفس را برآريم، پيش از آن كه پرده فرو افتد پیش از پژمردن آخرین گل بانيان دوستي باشيم با محبت و با اخلاص تا در اين فقر و بيچارگي همه گير بانيان آزادي و خرمي دوران باشيم.

اين صفحات از ابتدا قرار بود جستارهايي باشد در باب ادبيات و فلسفه كه هر دو روح واقعي زمانند و از اين پس خواهد بود.

 ايام به كام    

    

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 19:1  توسط مسعود سنجراني  | 

شما نگذاشتید فریاد بکشم / شما فریادهای مرا کشتید/ مادرم با پستانش / تو با لبانت و مرگ با داسش ..... سینا
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 17:20  توسط مسعود سنجراني  | 

هم امروز پارسا خواهم شد چنین می اندیشد آن که برای همیشه آمده است : "تو بس زود آمده ای! تو بس دیر آمده ای"

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 16:17  توسط مسعود سنجراني  |