تبليغاتX
آینده

آینده

گفتي هوا باراني است رعد خشمش را بر سرت فرو ريخت گفتي آفتاب سوزان و درخشاني است نيزه هاي نور بدنت را گداخت و اينك زمستاني طولاني و سخت در پيش خواهي داشت ... زمستاني كه هرگز از ياد ها نخواهد رفت ... 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 12:14  توسط مسعود سنجراني  | 

«باطل اباطیل. همه چیز باطل است. انسان را از تمامی رنج‌هایش در زیر آفتاب چه حاصل است؟ نسلی می‌رود و نسلی می‌آید و زمین تا ابد پایدار است. آفتاب بر‌می‌آید و آفتاب غروب می‌کند و به جایی که از آن برآمد می‌شتابد. باد به جنوب می‌رود و به طرف شمال دور می‌زند، دور‌زنان دور‌‌زنان می‌رود و باد به مدار خود بر‌می‌گردد ... جمله رود‌ها به دریا جاری می‌شود اما دریا پر نمی‌گردد ... همه چیز پر از خستگی است که انسان آن را بیان نتواند کرد. چشم از دیدن سیر نمی‌شود و گوش از شنیدن سرشار. آن چه بوده است همان است که خواهد بود، و آن چه شده است همان است که خواهد شد؛ و زیر آفتاب هیچ چیز تازه‌ای نیست.»                        "كتاب جامعه"

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 11:29  توسط مسعود سنجراني  | 

نوزده سال و ده ماه و نه روز!چه زود گذشت! راستي هم چه زود گذشت!لحظه اي بيش نبود در اين زمان كه تا بيكران وسعت داشت. آمدن و رفتنت را مي گويم و آمدن ها و رفتن ها همه. چه ناتمام ماند كلام در وسعت نامحدود واژه. حرف هاي ما هنوز ناتمام... تا نگاه كني وقت رفتن است ... آي ... آي دريغ و حسرت هميشگي !  ناگهان چه زود دير مي شود.!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 8:43  توسط مسعود سنجراني  | 

La vie ne vaut rien mais rien ne vaut la vie   

زندگي ارزشي ندارد، اما هيچ چيز هم ارزش زندگي را ندارد.  "آندره مالرو" 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 8:30  توسط مسعود سنجراني  | 

باورت می شود چهل روز گذشت ! جقدر همه چيز كند و سنگين و غمناك مي گذرد ...هيچ كس،آنچنان که سزاوار همچون اویی بود وي را درك نكرد. غريب آمد و غريب زيست و غريب رفت. وسيع بود و تنها و سر به زير و سخت و  مرگ براي او نه فاجعه كه آغاز رهايي بود. بر او نگرييم بر خود بگرييم و بر اين زمانه كه تا بود در فهم ما نگنجيد . . و اكنون ديگر چه مانده است جز دريغي و آهي و حسرتي ...... يا آنچنان كه خود مي گفت: نوشدارويي  پس از صداي مداح كه تنش را غسل مي دهد. اما او حق نداشت. او بازيي را آغاز كرد كه نمي دانست تا چه مايه جديست. مي توانست بماند و سال ها مهر ببيند و مهر بورزد و با شعرهای خود گنجينه اي تابناك در شعر و ادب اين سرزمين باشد و چهره اي تاثير گذار در شعر سپيد معاصر برجسته تر از شاملو و چرا كه نه؟ ما از او گله منديم كه زندگي را پاس نداشت و دوستي را نيز با ما پيمان به آخر نبرد و تنهايمان گذاشت ..........    
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 13:4  توسط مسعود سنجراني  |