و نفرتش را مثل خمپارهای
در اولین چهار راه شلوغ زمین منفجر کند
جمعیت ِ متفرق!
چقدر گورستان لازم است
تا اتّحاد تو فراهم شود؟
« من عیسیبن خودم»، مانا آقایی، مجموعه شعر، نشر آلفابت ماکسیما، سوئد، بهار ۲۰۰۷
« من عیسیبن خودم»، مانا آقایی، مجموعه شعر، نشر آلفابت ماکسیما، سوئد، بهار ۲۰۰۷
دنیا پر از سین است و شما می توانید از بی شمار سین های عالم، هر کدام را که خواستید بردارید. من اما از میان همه سین ها، سیمرغ را انتخاب می کنم.هرچند گنجشکی کوچکم و هرچند روی شاخه نازک زندگی نشسته ام اما دلم بی تاب پر زدن در هوای قاف است...
بی تاب آن کوه بلندی که روی لبه جهان است و آنطرفش دیگر خاکی نیست و زمینی. و همه اش آسمان و همه اش ملکوت است. و به فکر آن درختم. آن درخت که سیمرغ بر آن آشیانه دارد و شاخه هایش تا دورترین نقطه آسمان رفته است.
اگر سیمرغی هست پس گنجشک ماندن و بلبل ماندن و طاووس ماندن، گناه است. باید رفت و بسیار رفت. باید پر زد و بسیار پر زد تا آهسته آهسته سیمرغ شد.
اگر سیمرغ را می خواهی باید سفر کنی و این سفری سخت است، بسیار سخت. اما باید خوشحال باشی و سرخوش بروی و سادگی، توشه ات باشد. و باید یاد بگیری که کمتر سخن بگویی و بیشتر عمل کنی؛ پس سکوت، زبان این سفر است و هرچه می روی طعم سبکی را بیشتر می چشی.
سالی نو آمده است و من سفره ای به بزرگی جهان پهن می کنم و هفت سینی می چینم از سفر و سختی و سادگی و سکوت و سبکی و سرخوشی. اما همه سین ها تنها در کنار سیمرغ زیباست که سین هفتم هفت سین جهان است.
عرفان نظرآهاری
امیر عزیز: من تنها نظر خودم را حذف کردم! نظرات شما هم حذف شد! فکر می کنم لازم نیست تا دلیل آن را بیان کنم. شما خود همه نیک می دانید. نگاهی بود متفاوت و میتوانست خواب بسیاری را برآشوبد. در یک کلام ترسیدم!!! حالا نظرات شما هم موجود است.
به لايه خاك خويش سنبلي نكاشت
بي گاه به وسواس خطي به سبزينگي بهار كشيد
سپس
نوروز شد
و جوانه زد و رفت !
از بهار تقويم مي ماند
از من استخوان هايي كه تو را دوست داشتند !
الياس علوي ، شاعر پارسي گوي افغانبرای دوست ارجمندم دکتر علیرضا جاویدی : به نظرم بايد سخني را كه برشت در دهان گاليله گذاشته است، بدين نحو اصلاح كرد : " خوشا به حال ملتي كه نياز به قهرمان ندارد و بدا به حال جامعه اي كه اگر نياز به قهرمان پيدا كرد، استعداد ظهور آن در بطن اجتماع خشكيده باشد."
اما ظاهرا گاليله و كليسا به اين آساني دست از سر يكديگر بر نمي دارند. در سال 1990، پاپ كنوني بنديكت شانزدهم كه در آن زمان كاردينال ژوزف راتزينگر ناميده مي شد، در يك سخنراني در دانشگاه ساپينزا، چنين گفت : "در عصر گاليله ، كليسا نشان داد كه بيشتر از خود گاليله به عقل پايبند است و دادگاه گاليله را قابل قبول و عادلانه دانست". بنديكت گفته بود گاليله در اظهاراتش متعصب و فرقه اي بوده و مراجع كليسا با توجه به سطح دانشي كه در اختيارشان بوده عاقلانه عمل كرده اند. اين بهترين بهانه براي روح گاليله بود تا سال ها بعد با تحريك استادان اين دانشگاه آنها را وادارد نامه اي امضا كند و خواستار لغو برنامه حضور پاپ به مناسبت آغاز سال تحصيلي در دانشگاه شوند. دانشجويان نيز جداگانه بيرون دانشگاه اجتماع كردند و با حمل پرده ها و پلاكاردهايي تصريح كردند كه دانشگاه يك نهاد غير ديني است و پاپ در آن جايي ندارد. دانشگاهيان معتقدند اين نوع دوپهلو حرف زدن توهين آميز و غير قابل قبول است و كليسا در برخورد با نياي فكري آنان و رد مطلق و بي درنگ نظريه كپرنيكي، غير عادلانه، غير عاقلانه و غير منصفانه رفتار كرده است. روي يكي از شعار نوشته هاي پرشمار نصب شده در پرديس دانشگاه مي خوانيم : " گاليله توبه كرد. اما ما در برابر پاپ ايستادگي خواهيم كرد."
مجله "شهروند امروز: شماره ۳۵، ۷ بهمن ۸۶
مي گردد يا نمي گردد
مساله اصلا اين نيست
"آفتاب طلوع مي كند و غروب مي كند و باز با شتاب به جايي باز مي گردد كه بايد از آن طلوع كند"
عهد عتيق، كتاب جامعه 1:5
اين جمله اي است كه گاليله به عنوان يك اشتباه آشكار در كتاب مقدس يافته بود و در ملاء عام به آن حمله مي كرد و با انكار علني متن مقدس، چاره اي جز تحقيق در باره اغراض و انگيزه هايش براي كليسا باقي نگذاشت. درگيري ميان كليسا و گاليله همواره يكي از بزرگترين مظاهر تضاد ميان عقل و تعصب و ميان علم و ايمان بوده است. گاليلئو گاليلني، متولد 1564 در ايتاليا، نابغه اي همه چيز دان بود: فيزيكدان ، اختر شناس و رياضي داني كه ساختمان تلسكوپ انكساري و ميكروسكوپي تركيبي را تصحيح كرد و بر قدرت آنها بسيار افزود. در سال 1633 پس از نقد ديدگاه هاي پاپ زمان خويش ، اوربان هشتم ، در كتاب " گفت و گو در باره دو نظام اصلي جهان" به اتهام الحاد به دادگاه فرا خوانده شد. به حكم اين دادگاه ، ديدگاه هاي او در بارهي منظومه شمسي " بي معنا، از نظر فلسفي نادرست و به دليل تضاد آشكارش با متون مقدس رسما ملحدانه" تشخيص داده شد. اما گاليله با اظهار ندامت و دست كشيدن از اين ديدگاهش كه زمين دور خورشيد مي گردد، توانست نه با جان خويش بلكه با از دست دادن آزادي اش بهاي ايستادگي در برابر آموزه هاي كليسا را بپردازد. او هشت سال پاياني عمرش را به حكم دادگاه تفتيش عقايد در بازداشت خانگي به سر برد و در 1642 در سن 77 سالگي درگذشت. نزديك به دو قرن گذشت تا سرانجام در سال 1835 كتاب "گفتگو ..." از فهرست كتابهاي ممنوع خارج شد.
در اواخر سال 1992، پاپ ژان پل دوم، با ارسال حكمي رسمي به آكادمي علوم پاپ، به تحقيق 13 ساله اي در باره محكوميت گاليله از سوي كليسا خاتمه داد. سپس در يك سخنراني به تصحيح اشتباه 359 سال پيش كليساي كاتوليك روم پرداخت و با هيجان خاصي اعلام كرد "ظاهرا اين زمين است كه به دور خورشيد مي گردد". وي گفت: علماي الهيات مسيحي كه گاليله را محكوم كردند، تمايز رسمي ميان كتاب مقدس و تفسير آن را تشخيص ندادند و مسئله اي را كه در واقع به حوزه تحقيقات علمي تعلق داشت بي جهت وارد قلمرو ايمان كردند. اگر چه پاپ پذيرفت كه كليسا در مورد گاليله اشتباه كرده است اما اين نكته را نيز اضافه كرد كه الهي دانان قرن هفدهم با دانشي كه در آن زمان داشتند، عمل كردند. با اين همه پذيرش رسمي يك خطا از سوي نهادي كه قرن ها بر اين عقيده بودند كه در موضوعات ايماني داور نهايي كليساست ، اتفاق نادري بود... ادامه دارد
"ادراك ناتواني بيپايان، موجب اندوهي خاص ميشود." همين اندوه است كه بر تاريخ و نظرية ترجمه سايه انداخته است.
هر چند بیشتر مایل بودم حداقل تدریس یکی از درس های ادبیات به اینجانب محول می شد ( از اصطلاح اینجانب متنفرم . مگر آدمی دیوار است که جانب داشته باشد! اما از لفظ "من" خیلی بهتر است؛ مگر نه این که "من نفرت انگیز است.le moi est haiissable ) . اما همین ترجمه متون انسانی و اجتماعی و ترجمه متون اداری سیاسی و اقتصادی هم مرا به وجد آورده است. هر چند هنوز این سوال برای خودم مطرح است که چگونه می شود در عصر انفجار اطلاعات این همه عنوان ژرف و دشوار یاب را در دو واحد درسی بیان کرد! متونی که انتخاب کرده ام واکاوی مباحث مربوط به فرهنگ و توسعه فرهنگی و اقتصاد فرهنگ و سیاست فرهنگی خواهد بود که همه عناصر اصلی و بنیادین رشد و توسعه هر کشوری است. بد نیست بدانید تاکنون بیش از دویست تعریف از فرهنگ داده شده است و این همان مسئله ای است که بارها در کلاس ها به بحث گذاشته ایم. در حوزه علوم انسانی و به طور کلی در زندگی و روابط بین انسان ها مفاهیم انتزاعی (abstrait ) غیر قابل تعریف هستند. تا بعد...
در ابتداي زندگي، كسي برايم مهم نبود. اعمالم فاقد پشتوانه انديشه بود. انجام مي دادم چون احتمالا خودم مي خواستم و با خواست خداوندگارم نيز منافات نداشت. كودكي چند ساله كه شدم، ذهنيتم چنين گرايش يافت كه پدر و مادرم در حين انجام كاري نيك نظاره گرم باشند و تشويقم كنند. باز هم چنين بنظر مي رسيد كه خداوند موافق باشد. جالب آن است كه در آن زمان لازم نمي ديدم كه از خدا كسب تكليف كنم. بزرگتر كه شدم قانع شدم كه خداوند از همه چيز بزرگتر است و مرا در همه حال مي بيند. از اين رو در همه كارها نظر او را جويا مي شدم. در ضمن كارهاي نيكم را نيز به نيمه خلوت زندگيم جابجا نمودم. بعدها در اثر وقوع حوادثي چون از دست دادن بهترين دوستم ذهنيتم شروع به دگرگوني نمود. نيكي را براي خودم كردم. نه نظاره خدا برايم مهم بود و نه آفريدگانش. جالب آنكه احساسم را معتمد گرفتم و هر گاه احساسم فرمان داد نيكي كردم؛ صرفنظر از آنكه خدا مي بيند يا نه! صرفنظر از آنكه استطاعت دارم يا نه .ديگر استخاره نمي كنم. ديگر استرس ندارم. ديگر از اينكه ممكن است الان خداوند از دست من عصباني باشد و تنبيهم كند و عذابم دهد بيم ندارم. ديگر از مرگ نمي ترسم. شادماني و اميد سابق را نيز ندارم. اينك انجام مي دهم به خاطر آنچه كه آنرا وجدان مي نامم. جالب آنكه حتي گاهي با خداوند نيز قهر مي كنم. چنين حس مي كنم كه در خارج از ملك فرمانفرمايي خداوند سوار بر كشتي بادباني به نقطه اي نامعلوم سفر مي كنم. جزيره گنج يا جزيره آتش مقصدم خواهد بود. اما اصلا برايم مهم نيست. آيا قبل از من نيز كسي اين مسير را پيموده است.در اينجا خدا زيست مي كند اما با من كاري ندارد. تنها گاهي با هم صحبت مي كنيم و از احساسهايمان مي گوييم. مي دانم كه خداوند تغيير نيافته است و منم كه سير تحول خود را طي می کنم .
دو سه تا رفيق داشتم، از خودم بدتر. حوصله مان كه سر مي رفت، يا كارمان كه تمام مي شد ميرفتيم خونه يكي لنگر مي انداختيم... حالا سال تا سال همديگر را نمي بينيم. اگر هم تصادفي همديگر را ببينيم احساس غريبي و بيگانگي مي كنيم. ديگر حرفي نداريم كه به همديگر بزنيم جز كار، زمين، ماشين، گراني، معامله ... آن بحث هاي پرشور، آن قيل و قالها، داد و فريادها، سروكله زدنها همه تمام شده است... و از ديدن همديگر احساس ناراحتي مي كنيم. در چهره يكديگر كوشش هاي برباد رفته مان را، شكست هامان را، چه مي دانم شايد هم سست عنصري و ابتذالمان را مي خوانيم. گرچه گاه به ياد روزهاي خوش گذشته مي افتيم و دلمان براي همديگر تنگ مي شود، اما از اين كه همديگر را نبينيم، رضايتي پنهاني و مبهم احساس مي كنيم. ما ديگر با هم كاري نداريم. بيگانه شده ايم و هر كدام مان، مجبوريم با آدم هايي نشست و برخاست كنيم كه از ريختشان هم بيزاريم. چرا كه قراردادهايي مسخره و زوركي ما را به دم آنها بسته است. در اين قراردادها دوستي را به رسميت نمي شناسند. دلهره اي داريم. مي دانيم چيزي گم كرده ايم. زير اين آراستگي و نظم و ترتيب و تميزي خيره كننده پنهان شده است. اما نمي توانيم يا نمي خواهيم به خاطر بياوريمش شايد روزمرگي مان را آسيبي برساند... فريدون تنكابني، ستاره هاي شب تيره، امير كبير، 1357 با اندکی تغییر
مرگ سرنوشت انسان است. چگونه مي توان خود را فاني و زندگي خود را در معرض فناي تدريجي دانست و در عين حال به زيستن ادامه داد؟ اين يك مسئله وجودي هراسناك است... به باور" هايدگر" انسانها اين حقيقت را از خود پنهان مي كنند و نظامي گسترده براي دفاع از خويش در برابر اين واقعيت بديهي به وجود آورده اند. پندارهي جهان ديگر، براي انسان ها امتيازي بزرگ به شمار مي آيد؛ زيرا راهي براي جاودانگي به آنها نشان مي دهد: اين پنداره براي ما به نوعي برگ برندهي متافيزيكي شباهت دارد... راه ديگر آنست كه خود را غرق روزمرگي هستي كنيم تا نگاه خود را از آن نهايت ناگزير برگردانيم. اما "هايدگر" عقيده دارد "انسان واقعي"‘ انساني است كه بتواند رودررو به مرگ خود بنگرد . بدين ترتيب‘ انسان آرامش روحي خود را از دست خواهد داد؛ اما اين بهايي است كه او بايد بپردازد تا ارزش حقيقي زندگي را بشناسد و بتواند زندگي كامل و پرباري داشته باشد.
ژان فرانسوا دورتيه‘ علوم انساني: گستره شناخت ها صفحه 395
سلام استاد
سوالی دارم شاید پرسیدنش در اینجا مناسبتی نداشته باشه من و می بخشین .اگه کسی و آنقدر دوست داشته باشی و درک کرده باشی که زندگیت بدون اون یعنی زجر تا پایان عمر یعنی مردن تدر یجی... و اون دیگه نخواد باهات باشه چه باید کرد؟ باید همه چیو رها کرد و رفت؟یا تلاش کرد که برگرده حتی اگر بی نتیجه باشه؟ راهنمائیم کنین ممنون
جستجوي انسان در پي سعادت را پاياني نيست. براستي چرا سعادتمندشدن انسان اينچنين دشوار مينمايد؟ اين پرسش بنيادين كه هدف از زندگاني انسان چيست بارها مطرح شده و تا به حال هرگز پاسخي قانع كننده نيافته است و شايد اصلاّ ممكن نباشد پاسخي به آن داده شود ؟ برخي مي گويند : "اگر زندگاني هدفي نداشته باشد، هيچ ارزشي ندارد." اما اين تهديد هيچ چيز را تغيير نمي دهد پس بهتر است اين پرسش را اين گونه مطرح كنيم: انسان ها با رفتار خود در زندگي خويش در پي چه هدف و مقصودي هستند؟ از زندگي شان چه انتظاري دارند و به چه چيز مي خواهند دست يابند؟ آنان در پي سعادتند، مي خواهند خوشبخت شوند و خوشبخت بمانند. از نظر فرويد براي نيل به خوشبختي، انسانها از يك سو فقدان رنج را مي جويند و از سوي ديگر لذت را. از ديدگاه فرويد، هدف زندگي را اصل لذت تعيين مي كند. اين اصل از ابتدا بر فعاليت هاي دستگاه رواني حاكم است. سعادت به معناي دقيق كلمه، ارضاي نيازهاي انباشته شده است و تنها به مثابه پديده اي گذرا امكان پذير است. رنج نیز از سه جهت ما را تهديد مي كند: يكي از طرف جسم خودمان كه محكوم به تلاشي و اضمحلال است. ارگانيسم ما كه خود جزيي از طبيعت است، فنا پذير خواهد بود. ديگري چيرگي نيروي طبيعت. ما هرگز نخواهيم توانست بر طبيعت كاملاّ چيره شويم و سرانجام از رابطه ي ما با ديگران. شايد رنجي كه از اين آخري ناشي مي شود دردناكتر از هر رنج ديگر باشد.
Wer jene beide nicht besitzt, der habe Religion !"
" آن كس كه علم و هنر دارد، دين نيز دارد؛ آن كس كه هيچ يك از اين دو را ندارد، بگذار دين داشته باشد." گوته
اين جمله از سويي دين را در برابر دو دستاورد گرانقدر انسان قرار مي دهد و از سوي ديگر ادعا مي كند كه علم و هنر از نظر ارزش زندگاني مي تواند جاي دين را بگيرد يا آن را جبران كند.